خرید بک لینک
زورگو باش تا کامروا باشییکی از دوستامون هست. اپراتور زیباییه.شوهرشم بیمه داره. دختر خاکی و خوبی ایه. ولی وقتی یچیو میخواد، میخواد. باید بشه. یک هفته قهر کرد، تا شوهرش براش آیفون ۱۴ یا ۱۳ بخره. شوهره خرید!میخواستن برن تولد، گفته بود من باید یه لباس جدید بخرم. سه و نیم رفت یه لباس مجلسی خرید. در حالیکه من واقعا حاضر نبودم پای اون لباس اینقد پول بدم. یا مثلا دوسال پیش که رفتن کیش، تیشرت تو خونه ای پلنگی خریده بود ۷۰۰ تومن. واقعا نمی ارزید.اکثر ما فک میکنیم شوهرای این دست خانم ها، دوسشون ندارن به خاطر زورگویی شون. اما چیزی که تو واقعیت دیدم فرق داشت. شوهرش میمیره براش!! اصن عادت کرده به خرید چیزای گرون براش. حتی به درد نخور..هفته ی گذشته ، تولدش بود. ما اینجا نبودیم و تولدش نرفتیم. فکر میکنید شوهرش برای تولدش چی بهش داد؟بله!کادوی مورد علاقه ی منو. بلیط تور به گرجستان. الانم گرجستانند. .منم ۴ ساله دارم میگم منو ببر ترکیه، هار هار میخنده که بدون اذن شوهر تو نمیتونی پاسپورت بگیری! چه برسه که از کشور خارج شی.هفته پیش بهش میگم میشه من یه سری کارای پاسپورتو بکنم چون تو صبحا سر کاری؟ میگه نه نمیشه. یکی از دلایلی که واقعا از کشور و دین زیباترش متنفرم، همین قانون تخمی اذن همسره. این که مردای ما شاید با مساله ی زن زندگی ا زادی خیلی کول و اپن مایند برخورد کنن، اما در مورد مساله ی حق طلاق و مهریه و خروج از کشور ، عین بابابزرگامونن...جان • پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۲ • 15:2 •

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 28 مرداد 1402 ساعت: 17:01

در ادامه ی دیشب شب کامنتا رو جواب میدم . الان اینا رو نوشتم تا ذهنم چیزی ازش کم نکنه. رمزدار

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 28 مرداد 1402 ساعت: 17:01

قصه تا اونجایی پیش اومد که میم گفت یا میتونی منو ببخشی، یا نمیتونی. و خب خیلی دلم شکست اونقدری که منی که هیچ وقت پست سوزناک نمیزارم اینستا، مکالماتمون رو به شکل داستان نوشتم و گذاشتم و بازخورد قشنگی هم گرفتم. میم شب که اومد، پکر بود. گفت دقیقا هر وقت ناراحتی، من سرکار اونقد بدبیاری میارم که حد نداره. وقتی م که داشتم برمیگشتم خونه و ذهنم درگیر بدبیاری سرکار بود، پستتو دیدم. اصلا پوکیدم. من کی اینجوری بت گفتم؟ نگاش کردم و گفتم: میم گفتی! خودت گفتی! چرا میزنی

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 11:14

من زیارتمو رفتم...به خالم زنگ زدممیگم خواب دیدم هی تقویم رو می اوردی، میگفتی من نهم میخوام برم زیارت.میگه خاله حقیقتش اینه که میخواستم برم زیارت امام رضایه مردی با سه تا بچه رو یکی بم معرفی کرد، سرطان روده داره بنده خدا. سه تا بچه ی کوچیک داره. دوتا پسراش میرن گوسفندای بقیه رو مراقبت میکنن. دخترشم کوچیکه. خودشم خیلی کم سن و ساله. زنشم صبحا میره پرستاری کسی پول زیارت امام رضامو دادم برای این مرد.قلب من تیکه پاره میشه یکی در مورد سرطان حرف میزنه. میگم خاله داره شیمی درمانی میشه؟میگه نه! دیر متوجه شدن. خیلی درگیره. خیلی هزینه هاش زیاده...میگم وای من...میگه خاله خوابتو ب فال نیک میگیرم. من زیارت م رو با این مرد رفتم..به این فک میکنم برگشتم خونه، اگه میم همراهی کنه، بریم دیدن مرده. که بتونم بعد چند تا استوری بزارم و پول جمع کنم براش.خدایا نمیشد سرطان رو برای بنده های تخمی ت بزاری؟...جان • شنبه هفتم مرداد ۱۴۰۲ • 17:8 •

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 11:14

مامان باباهای من و میم، جفت شون یه جا زندگی میکنن.ما همیشه عادت داشتیم وقتی میرسیدیم، اول میرفتیم خونه مثلا مامان من، نیم ساعت میشستیم. بعد میرفتیم خونه مامان میم.اما سر جریانی که برای داداش میم و خواهرش انجام دادن و سر خونه، من واقعا دگ این رسم رو شکوندم میم میاد باهام. نیم ساعت میمونه. تنها برمیگرده خونه مامانش .و بعدش مثلا فردا ناهار میرم خونه مامانش اینا. توراه برگشت، میم یچی گفت دوباره روان منو ریخت بهم. گفت مامانم اگه اون زمینو بفروشه، اولا همه ش رو نمیده به مااینو که گفت من فقط نگاش کردم.گفتم دقیقا چرا؟گفت چون این آخرین زمینیه که مامانم داره.تو دلم گفتم مامانت الان یادش افتاده؟ برای اون دوتا بچه ش یادش نبود؟ بعدشم اون همه زمین انحصار ورثه ای ش، مال عمه منه؟ولی خب حرف نزدم. گفتم میم واقعا چرا الان اینا رو میگی؟ من دگ ب کم قانع نیستم. قانع هم نمیشم. تا خود خونه، تو افق بود و ساکت بود.من چقدر واقعا حرص بخورم؟؟؟هوف...دختر فامیل شون بعد فک کنم شش سال خارج از کشور بودن، برگشته. یک ماه اینجاست. دوباره میره. میم بچه شو دیده بود. میگفت خیلی بامزه ست. نصف فارسی حرف میزنه، نصف انگلیسی، دو سالشه حدودا. بعد داشتیم میرفتیم باغ با مامان میم، میم گفت عه فلانیه اون ور خیابون. مامان میم هییی اصرار کرد که وایسا سوارشون کنیم، ببریم شون باغمن مخالفت کردم. گفتم من همش تو اینستا دیدمش و تاحالا از نزدیک ندیدمش، دلم میخواد اگه قرار بر هم صحبتی برای بار اول باشه، با یه لباس مناسب تر و مرتب تر باشه. نه اینجوری.مامان میم هم هی اصرار میکرد، منم هی مخالفت میکردم. میم هم سرعتش کم بود و من واقعا دلم نمیخواست سوارشون کنیم. خلاصه میم یهویی گفت ولش کن سوارشون نمیکنیم. مامان اگه سوارشون کنیم جانا قه

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 11:14

صفحه بندی